ترس چیزیه که بعد به دنیا اومدنمون مارو باهاش محدود میکنن؛ حسی القایی که محکومیم باهاش بزرگ بشیم، اگر خردسالی که از روی کنجکاوی از کمپ در رفته باشد را حین نوازش حیوان خطرناکی چون مار و عقرب و … پیدا کنیم، لبخندی زیبا روی لبانش خواهیم یافت ولی این لبخند گذراست و با ترسی وحشتناک به سمت کودک خیز برداشته و حیوان را از او دور خواهیم ساخت. این اولین درس ما برای آن کودک است که حیوانات خطرناک هستند و این ترس تا ابد با آن کودک همسفر خواهد بود.

در زیر 6 ترسی رو بررسی میکنم که به 6 ترس اولیه معروف هستند و بیشتر مشکلات ما از این 6 ترس نشات میگیرن

ترس از فقر

فقر مالی، چیزی همه گیر در دنیا هستش ولی هیچ کسی دوست نداره که فقیر باشه، چون وقتی کسی پولی نداشته باشه نمیتونه نیاز های اولیه و ضروری خودش و تامین کنه و طبق اون روز به روز پسرفت میکنه، تا جایی که زبونم لال روزی مجبور به کار های بد میشه (دزدی، تن فروشی و…) تا بتونه نیاز های اولیه خودش رو فراهم کنه. فقر در همه جای دنیا هستش و نمیشه به کلی ریشه کنش کرد و براش راه حلی پیدا کرد.

ترس از انتقاد

آدمای زیادی تو دنیا هستند که انتقاد پذیر نیستن، یعنی وقتی کسی میخواد از کارشون ایراد بگیره (چه خیر خواهانه و چه جهت تمسخر) این افراد گارد میگیرن و سریعا شروع به آوردن دلیل و بهانه تراشی میکنند و گاها عزیزانی هستند که دست سنگینی دارند و مشتی بر دهان طرف مقابل میخوابانند که فرد دندان هایش را گم میکند. ترس از انتقاد دلایل روانشناسی زیادی داره و نمیشه تو چند خط بررسی کرد و براش دلایل قانع کننده آورد.

ترس از بیماری

هیچ کدوممون دوست نداریم که خودمون یا عزیزانمون گوشه بیمارستان بیوفتیم و با درد و مرگ دست و پنجه نرم کنیم؛ بیماری یا تصادف و… مواردی هستند که پای ما یا عزیزانمون رو به بیمارستان باز میکنند و در بیمارستان آدم های زیادی رو میبینیم که با هزاران بیماری دیگه دست و پنجه نرم میکنند و هم خودشون و هم اطرافیانشون رو متحمل آسیب های روحی و… میکنند. علاوه بر آسیب های روحی، هزینه های درمان و… دردی بر درد های دیگه ما میشن و کمر مارو خم میکنند؛ به همین خاطر کسی علاقه نداره که با بیماری دست و پنجه نرم کنه و ازش به عنوان یه ترس بزرگ یاد میشه.

ترس از فقدان عشق فردی و محبت اشخاص

دلبستگی های عاشقی یا همون عاشق شدن چیزیه که همه ی آدمای روی زمین روزی گرفتارش میشن و روزی هم با دلدارشون دعواشون میشه و قلب و احساساتشون جریحه دار میشه (تو این مسیر هزاران عشق من در آوردی هم هستش که فعلا به اونا نمیپردازیم)؛ جریحه دار شدن احساسات تنها وابسته به عشق نیست و در این مورد از دست دادن عزیزان و دوستانمون رو هم در بر میگیره و چون حس خیلی ناراحت کننده ایه که باعث میشه صدای شکسته شدن قلبمون رو بشنویم و دردی رو بر ما تحمیل میکنه که باعث رنجش و به یاد آوردن عزیز نداشتمون میشه به همین خاطر خیلیامون از این مورد میترسیم و دوست نداریم سرمون بیاد.

ترس از کهنسالی

کهنسالی و پیری با خودش کلی دردسر و اذیت همراه داره، چه واسه خود فرد و چه واسه اطرافیان اون؛ وقتی پا به پیری میزاریم، بیماری و از دست رفتن توانایی ها مشکلاتی هستند که به نوبت گردنمون رو میگیرن و لذت زندگی کردن رو ازمون میگیرن؛ گاها پیری باعث زمین گیر شدنمون میشه که علاوه بر خودمون باعث اذیت عزیزانمون هم میشیه؛ به همین خاطر کسی دوست نداره که توانایی هاشو از دست بده یا باعث رنجش و آزار کسی دیگه بشه.

ترس از مرگ

وقتی صحبت از مرگ میشه داستان فرق میکنه؛ هیچ کسی تا امروز از مرگ برنگشته و همه ما مرگ رو پایان راه این زندگی میدونیم و چون تقریبا عاشق زندگی کردن هستیم همگی از مرگ میترسیم.(جز گروهی محدود از افراد) ترس از مرگ تقریبا در همه ی افراد روی زمین مشترکه و همگی در تلاش هستیم تا لحظه ای بیشتر در این دنیا باقی بمونیم و زندگی کنیم. ولی کاش همگی یاد میگرفتیم که جوری زندگی کنیم که بعد مرگمون اسممون به نیکی یاد میشد.