کتاب هنر سودآوری

هنر سودآوری: پیش‌گفتار

تاریخ انتشار زمان مطالعه10 دقیقه نویسندهmobin_khayati
هنر سودآوری
۱۴۰۴.۰۶.۰۴
بازگشت به یادداشت‌ها

۲۱ سپتامبر 

استیو گاردنر به آرامی در دفتر طبقه چهل و ششم در مرکز منهتن نشسته بود.

ساعت ۸:۱۵ صبح روز شنبه بود و دفاتر شرکت استورم و فِلوز تقریباً خالی بود. استیو معمولاً در این ساعت یا خواب بود یا اولین فنجان قهوه‌اش را در آپارتمان کوچک خود در سوهو می‌نوشید و همزمان نگاهی به روزنامه تایمز [1]می‌انداخت. با اینکه چهار سال و نیم از کار کردنش در مقر اصلی یک شرکت چندملیتی در مرکز شهر می‌گذشت، هنوز به طور کامل نتوانسته بود از عادت‌های شب‌زنده‌داری دوران دانشگاهی‌اش دست بکشد؛ عادتی که با اشتیاق در تعطیلات آخر هفته به آن بازمی‌گشت.

اما امروز فرق داشت. به او گفته بودند که صبح زود شنبه تنها فرصت او برای ملاقات با دیوید ژائو است، «مردی که می‌داند سود چطور به دست می‌آید». استیو با تلاش فراوان و ارتباطات خوش‌اقبالی که پیدا کرده بود، به تدریج توانست خود را به یکی از محافلی که ژائو در آن‌ها شناخته شده بود نزدیک کند. بنابراین، او تا حدودی با دانش خاصی که ژائو داشت آشنا بود.

ناگهان درِ دفتر باز شد و استیو از جا بلند شد.

«صبح بخیر استیو. من دیوید ژائو[2] هستم. بابت اینکه در این ساعت آمدی ممنونم. اینجا ساکت است و به نظرم این منظره برای کمی فکر کردن خیلی مناسب است. می‌بینم که تو هم از اینجا خوشت آمده.» ژائو به صندلی استیو که حالا به سمت منظره دریا چرخانده شده بود، اشاره کرد.

استیو لبخند زد. خیلی زود متوجه شد که از این مرد خوشش آمده. ژائو مردی لاغر و ظریف با ظاهری کمی به هم ریخته بود؛ او کت‌شطرنجی قهوه‌ای، شلوار خاکی و کفش‌های پاره پوشیده بود که بیشتر شبیه یک استاد تاریخ در کالجی کوچک در نیوانگلند [3]به نظر می‌آمد تا یک تاجر خبره. صورت گرد او، با انبوهی از موهای زمخت که بیشتر خاکستری بود تا سیاه، تقریباً بدون چین به نظر می‌رسید، تا اینکه لبخند زد و شبکه‌ای از خطوط ریز ناگهان از چشمان قهوه‌ای تیره‌اش بیرون زد.

«منظره فوق‌العاده‌ای است»، استیو موافقت کرد. «اما تعجب می‌کنم که این دفتر در استورم و فِلوز[4] متعلق به توست. فکر نمی‌کردم وکیل باشی.»

ژائو خندید. پشت میز نشست و استیو هم صندلی‌اش را جلو کشید. «نه دقیقاً»، ژائو ادامه داد. «راستش من مدرک حقوقی دارم، اما دیگر وکالت نمی‌کنم. من به استورم و فِلوز درباره ساختار صنعت و دیگر مسائل تجاری مرتبط با قوانین ضدانحصار مشاوره می‌دهم. این دفتر باشکوه را به من داده‌اند، دستمزد خوبی هم می‌گیرم و بیشتر مواقع هم به حال خودم رهایم می‌کنند. اما وقتی به من نیاز دارند، حتی اگر فقط یکی یا دو بار در ماه باشد، باید خیلی خوب کارم را انجام دهم. ده‌ها میلیون و گاهی صدها میلیون دلار در خطر است.»

استیو تحت تأثیر صراحت و راحتی ژائو قرار گرفت. با خود فکر کرد، شاید من هم همینطور بودم، اگر فقط یک یا دو بار در ماه کار می‌کردم. چه معامله‌ای!

ژائو ادامه داد: «به نظر می‌رسد تحت تأثیر قرار گرفته‌ای.» و بعد اضافه کرد: «نباید اینطور باشد. من خوش‌شانسم که می‌توانم بیشتر وقتم را صرف چیزهایی کنم که بیشتر به آن‌ها علاقه دارم.»

استیو پرسید: «بیشتر از همه به چه چیزی علاقه داری؟»

ژائو جواب داد: «اوه، چند چیز مختلف. برای مثال، سرمایه‌گذاری. وقتی از شرکت تحقیقات اقتصادی‌ام بیرون آمدم، یک پولی به من دادند. فهمیدم که بهتر است بفهمم با آن چه کنم؛ به خاطر همسر و بچه‌هایم، اگر هیچ چیز دیگه‌ای نباشه. بنابراین خودم را دانشجوی اصول سرمایه‌گذاری کردم و فقط به تازگی به سطحی از مهارت رسیدم که قابل قبول است. هم سخت‌تر و هم لذت‌بخش‌تر از آن چیزی بود که انتظار داشتم و عجیب اینکه، منظورم اصلاً پول نیست.»

استیو پرسید: «چقدر احساس سردرگمی می‌کردی؟»

ژائو گفت: «از ده سالی که در حال مطالعه سرمایه‌گذاری هستم، در نه سال اولش گیج بودم.»

استیو پرسید: «چرا اینقدر طول کشید؟ مگر سرمایه‌گذاری از همان مهارت‌های تحلیل کسب‌وکار استفاده نمی‌کند؟»

ژائو پاسخ داد: «سؤال خوبی است.» او داشت با استیو راحت‌تر می‌شد. «به این شکل به قضیه نگاه کن. تصور کن یک دانشمند برجسته در آزمایشگاه هستی، مثلاً یک محقق قلب. فرض کن یک روز بفهمی که به بای‌پس عروق کرونر [5] نیاز داری. آیا اجازه می‌دهی همان دانشمند آزمایشگاهی جراحی را انجام دهد؟»

استیو گفت: «هرگز. من یک جراح عالی می‌خواهم، هر چه باتجربه‌تر بهتر.»

ژائو ادامه داد: «دقیقاً. حالا تصور کن آن دانشمند که در زمینه قلب‌شناسی خیلی هم سررشته دارد، تصمیم بگیرد که جراح شود، چون درآمد جراحی ده برابر بیشتر است. چقدر طول می‌کشد تا او یاد بگیرد؟»

استیو فکر کرد. دوره کارآموزی و رزیدنتی یک پزشک معمولاً چقدر طول می‌کشد؟ او نمی‌توانست به یاد بیاورد. «پنج یا شش سال؟»

ژائو گفت: «شاید. برای من بیشتر از ده سال طول بکشه. من کاملاً از ریسک فراریم.»

استیو پاسخ داد: «فهمیدم.» هرچند واقعاً نفهمید. او هنوز نمی‌دانست این صحبت‌ها به کجا می‌رسند. «پس رمز اصلی برای یادگیری یک مهارت جدید مثل سرمایه‌گذاری چیست؟»

ژائو جواب داد: «یک پشتکار بی‌پایان.» او مکثی کرد، انگار که می‌خواهد بحث را به سوی دیگری ببرد، سپس به جلو خم شد و روی میز را نگاه کرد.

«حالا به من بگو، چه چیزی تو را امروز اینجا آورد؟»

از کجا باید شروع می‌کرد؟ «در یک مهمانی، کسی من را به مردی به نام اتو کرنر [6]معرفی کرد. به او گفتم که باید درباره سودآوری بیشتر بدانم. و آقای کرنر به من گفت که اگر می‌خواهم چیزی درباره سودآوری یاد بگیرم، باید تو را ملاقات کنم.»

ژائو لبخند زد. کرنر نزدیک‌ترین دوست ژائو بود. او یک شریک ارشد در استورم و فِلوز بود و مسئول معرفی ژائو به این شرکت. در سن هشتاد و پنج سالگی، هنوز هر روز به دفتر می‌آمد، حتی اگر فقط برای این بود که نیمی از بعدازظهر را با ژائو گپ بزند.

ژائو گفت: «یک معرفی‌نامه از طرف اتو کرنر برای من مثل طلاست.» سپس پرسید: «اما بگو ببینم، چرا فکر می‌کنی باید چیزی درباره سودآوری یاد بگیری؟»

استیو مکث کرد. واقعاً چرا؟ چون سود خون حیاتی هر سازمانی است… چون هدف نهایی هر کسب‌وکار، ایجاد سود برای سهام‌داران است… به نوعی، او احساس کرد که کلیشه‌هایی که بارها در محیط کار و حتی در کلاس‌های کسب‌وکار که شب‌ها می‌رفت، شنیده بود، برای دیوید ژائو خیلی جواب نخواهند داد.

بالاخره پاسخ داد: «این به کارم مربوط است. من در بخش برنامه‌ریزی استراتژیک شرکت دل‌مور[7] کار می‌کنم. این شرکت بزرگی با تاریخچه‌ای عالی است و کار در بخش برنامه‌ریزی فرصتی خوب برای من است. می‌توانم به‌دقت تمام صنایع مختلفی که در آن‌ها فعالیم را بررسی کنم، که تقریباً مثل این است که آموزش کسب‌وکار را در محل کار ببینم. اما همانطور که احتمالاً می‌دانی، شرکت اخیراً اوضاع خوبی نداشته. سودها ثابت مانده و قیمت سهام هم حدود هجده ماه است که تغییر نکرده است.»

ژائو گفت: «در واقع دو سال است.»

استیو گفت: «فکر کنم حق با توست. احتمالاً سهام را دنبال می‌کنی.»

ژائو ادامه داد: «دل‌مور برای من… جالب است، شاید این کلمه مناسب باشد. و تو در بخش برنامه‌ریزی استراتژیک هستی. بگو ببینم استیو، چه نوع استراتژی‌ای را برنامه‌ریزی می‌کنی؟»

آیا چشمان ژائو برق‌زنان به نظر می‌رسید؟

استیو جواب داد: «کاری که من انجام می‌دهم بیشتر تحقیقات است، مطالعه احتمالات ادغام، اکتساب‌ها، انشعاب‌ها.» و بلافاصله احساس کرد که جوابش بی‌مزه بود. ادامه داد: «اما من می‌خواهم سهم بیشتری داشته باشم. می‌خواهم یاد بگیرم چطور می‌توانم به شرکت کمک کنم که از این رکود خارج شود. آیا این منطقی است؟»

ژائو گفت: «چرا که نه؟ اما دل‌مور از سال ۱۹۰۴ در حال فعالیت است. درآمدی معادل ۱۸ میلیارد دلار در سال از چهل کسب‌وکار مختلف دارد. مطمئناً افرادی که این شرکت را اداره می‌کنند بهتر از من و تو می‌دانند چگونه سودآوری کنند. به نظرت چرا آن‌ها به استیو گاردنر نیاز دارند که این را به آن‌ها یاد بدهد؟»

استیو سرخ شد و برای لحظه‌ای در سکوت نشست. او داشت به برخی از مسائل نگران‌کننده‌ای فکر می‌کرد که در شش ماه گذشته در دفتر دل‌مور شنیده و دیده بود. کنفرانس استراتژی شرکت که دو بار تاریخش تغییر کرد و سپس برای مدت نامعلومی به تعویق افتاد، بدون هیچ توضیحی، که باعث شایعات مختلف در راهروها شد… استعفای سه عضو کمیته اجرایی، همگی در چهار هفته نزدیک به هم… لحن تحقیرآمیز تحلیل‌گران وال استریت[8] درباره دل‌مور و واکنش‌های تدافعی شرکت در پاسخ‌های عمومی‌اش. و درست همین هفته گذشته، زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید که تعدیل نیرویی که مدت‌ها انتظارش می‌رفت، در سه بخش شرکت بسیار بزرگ‌تر از حد تصور خواهد بود. زندگی در دل‌مور بسیار متفاوت از زمانی شده بود که استیو به شرکت پیوسته بود.

استیو نفس عمیقی کشید و بالاخره اعتراف کرد: «فکر نمی‌کنم لزوماً مطمئن باشم که مردان و زنان دانای دل‌مور دقیقاً می‌دانند سودآوری یعنی چه.» او به چشم‌های ژائو نگاه کرد و کنجکاو بود ببیند چگونه واکنش نشان می‌دهد.

ژائو فقط کمی سرش را به سمت استیو چرخاند تا دقیق‌تر به او نگاه کند. لحظه‌ای طولانی گذشت. سپس ادامه داد: «صداقت. خیلی با آن مواجه نمی‌شوم.»

مکث دیگری پیش آمد، در حالی که ژائو به بیرون پنجره خیره شده بود. سرانجام به سمت استیو برگشت و گفت: «اگر واقعاً می‌خواهی درباره سودآوری یاد بگیری، حاضرم به تو آموزش دهم. اما چند شرط دارد. اول، هر شنبه صبح، از حالا تا ماه مه آینده همدیگر را ملاقات می‌کنیم. دوم، هر جلسه دقیقاً یک ساعت طول خواهد کشید. و از تو انتظار دارم که بین جلسات مطالعه کنی و به خوبی آماده باشی، که حدود چهار ساعت در هفته وقتت را می‌گیرد. آیا این شروط رو قبول میکنی؟»

استیو کمی سرش را پایین آورد و گفت: « بله، مشکلی نیست.»

ژائو گفت: «خوب. فقط یک چیز دیگر مانده. آیا اتو به تو گفته بود که من دستمزد می‌گیرم؟»

«نه. چقدر می‌شود؟»

«هر جلسه هزار دلار.»

استیو نفسش را در سینه حبس کرد. سپس شانه‌هایش افتاد. با ناامیدی و عصبانیت نگاهش را از ژائو برگرداند. وسوسه شد که حرف دلش را بزند یا اینکه به سادگی از دفتر بیرون برود. اما در عوض، به آرامی گفت: «من از پسش برنمی‌آیم.»

ژائو خندید و فضای سنگین رو شکست. «البته که نمی‌توانی» و ادامه داد. «من الان پولی ازت نمی‌خواهم. هر وقت توانستی، هزینه را پرداخت کن، اگر اصلاً بتوانی.»

استیو نمی‌دانست احساس راحتی کند، خجالت‌زده باشد یا احساس گناه کند. به موجودی حساب بانکی‌اش فکر کرد که معمولاً سه رقم داشت.

گفت: «شاید تا پنج یا شش سال نتوانم پرداخت کنم. شاید بیشتر.»

ژائو با لبخندی بازیگوش پاسخ داد: «می‌دانم. خوشبختانه برای تو، من تصمیم گرفتم که بهت اعتماد کنم.»

حالت استیو به سردرگمی و کمی ناراحتی تغییر کرد. احساس می‌کرد ژائو دارد با او از بالا صحبت می‌کند، شاید حتی سر به سرش می‌گذارد. چه چیزی باعث می‌شود ژائو فکر کند حتی یک پنی به او پرداخت کنم؟ با خود فکر کرد. شاید تمام درس‌هایش را بگیرم، همه ایده‌هایش را جذب کنم و بعد بروم و دیگر هیچ‌وقت او را نبینم.

ژائو پرسید: «آیا توافق کردیم؟»

استیو مکث کرد. «بله، توافق کردیم.» ژائو دستش را از روی میز دراز کرد و دو مرد با هم دست دادند. ناگهان استیو احساس کرد که هرگز به سادگی از ژائو دور نخواهد شد… یک روز هزینه کامل او را پرداخت خواهد کرد… و اینکه ژائو از همان ابتدا این را می‌دانست، پیش از آنکه خود استیو متوجه شود.

ژائو طوری لبخند زد که انگار همه‌چیز را فهمیده و گفت: «خیلی خب، بیا شروع کنیم.»

[1] The Times

[2] David Zhao

[3]  نیوانگلند New England منطقه‌ای در شمال شرقی ایالات متحده است.

[4] Storm and Fellows

[5] Triple Coronary Bypass نوعی عمل جراحی قلب است –

[6] Otto Kerner

[7] Delmore

[8] Wall Street

نوشته‌ای ازmobin_khayati

درباره فناوری، هوش مصنوعی، کسب‌وکار و کیفیت تصمیم‌گیری.

یادداشت بعدی برای خواندن